جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٤ - غزل ٥١٤ عيد است وموسم گل، ساقى! بيار باده
گويا خواجه مبتلا به فراق شده بوده، با فرا رسيدن فصل بهار اين غزل را سروده، واز حضرت دوست تمنّاى ديدارش را نموده، مىگويد:
|
عيد است وموسم گل، ساقى! بيار باده |
هنگامِ گُل، كه ديده است بىمى، قدح نهاده |
|
محبوبا! موسم عيد نوروز وبهار رسيد وگلها شكفته گشتند، و (با گشوده شدنشان) قدح باده بر كف گرفتند وسرخى وعطر خود را ظاهر ساختند. اين منم كه بى ديدار گل جمالت بسر مى برم وقدح ديده دلم را براى مشاهدهات آماده ساختهام. بهره مندم ساز واز فراقم خلاصى ده، در جايى مى گويد:
|
من تركِ عشقبازى وساغر نمى كنم |
صدبار توبه كردم وديگر نمى كنم |
|
|
باغ بهشت وسايه طوبى وقصرِ حور |
با خاك كوىِ دوست، برابر نمى كنم |
|
|
اين تَقْوِىام بس است، كه چون زاهدان شهر |
ناز وكرشمه بر سر منبر نمى كنم[١] |
|
|
زين زهد وپارسايى، بگرفت خاطرِ من |
ساقى! پياله اى دِهْ تا دل شود گشاده |
|
معشوقا! از بس كه در فراقت طريق زهّاد وپارسايان را پيمودم وبه عبادات قشرى پرداختم واز توجّه به فطرت خويش دور ماندم، خاطرم بگرفت، پياله اى از شراب مشاهدهات عنايتم فرما وبه فطرتم متوجّه ساز، تا از قشر به لبّ بازگردم ودلم گشاده گردد، وبه امرِ «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٢]: (پس.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٨.
[٢] - روم: ٣٠.