جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٢ - غزل ٤٨٦ يارب! آن آهوى مشكين! به ختن بازرسان
|
تا به افسون نكند جادوىِ چشم تو مدد |
نور در سوختنِ شمعِ محبّت نبود[١] |
|
|
ماه وخورشيد، به منزل چو به امر تو رسند |
يارِ مَهْ روىِ مرا نيز به من بازرسان |
|
معشوقا! ماه وخورشيد مى گردند وتو به منزل ومحلّ خويش بازشان مى گردانى، چه مى شود كه يار مرا هم به من بازگردانى وبه مقام «لا اسمى ولا رسمى» كه مقام احديّت است، توجّهم دهى؟ در جايى مى گويد:
|
آن يار، كز او خانه ما جاىِ پرى بود |
سر تا قدمش، چون پرى از عيب برى بود |
|
|
دل گفت: فروكش كنم اين شهر به بويش |
بيچاره ندانست، كه يارش سفرى بود |
|
|
از چنگِ منَش، اختر بدمهر بدر برد |
آرى چه كنم؟ فتنه دورِ قمرى بود |
|
|
عذرش بِنِهْ اى دل! كه تو درويشى واو را |
در مملكت حُسن، سرِ تاجْورى بود[٢] |
|
|
سخن اين است: كه ما بىتو نخواهيم حيات |
بشنواى پيك سخن گير! وسخن بازرسان |
|
خلاصه بخواهد بگويد: پس از آنكه آگاه گشتم از محبوب ومقام اصلى خويش دور افتادهام، بى او زندگى بر من گران مى آيد. اى پيك سخن رسان به دوست! اين گفتارمرا به وى بازگردان: «كه ما بىتو نخواهيم حيات». به گفته خواجه در جايى:
|
ياد باد آنكه نهانت نظرى با ما بود! |
رقم مِهْرِ تو بر چهره ما پيدا بود |
|
|
ياد باد آنكه خراباتْ نشين بودم ومست! |
آنچه در مجلسم امروز كم است آنجا بود[٣] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود! |
ديده را، روشنى از خاكِ درت حاصل بود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٠، ص ٢١٤.