جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٩ - غزل ٤٩٥ به جان پير خرابات وحق صحبت او
|
مدام خرقه حافظ به باده در گرواست |
مگر زخاك خرابات بُودْ فطرت او؟ |
|
آرى، آن كس كه توجّه به فطرت خود نمايد، نمىتواند عنايتى به خرقه عالم بشريّت خود داشته باشد، بدين جهت انبياء واوصياء : را مقام عصمت محقّق است، وهر فرد بشر كه تبعيّت از آنان نمايد، مىتواند از اين كمال به قدر ظرفيّتش بهره داشته باشد. خواجه هم مى گويد: خرقه عالم بشريّتم همواره در گرو باده توحيد بوده ومى باشد، اگرچه غفلت از آن داشته باشم، با اين حال، پيوسته بدن عنصرى وعالم بشريّتم را به بندگى وتوجّه به حضرت محبوب مى دارم، تا از غفلت بيرون آمده وباده ديدارش را خريدار شوم. چگونه چنين نكنم؟ كه خميرهام را حضرت دوست از خرابات برگرفته وبه من تعليم اسماء فرموده؛ كه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[١]: (وهمه نامهاى خود را به آدم آموخت.) در جايى مى گويد:
|
اين خرقه كه من دارم، در رَهْنِ شراب اولى |
وين دفتر بىمعنى، غرقِ مِىِ ناب اولى |
|
|
چون عُمر تَبَه كردم، چندان كه نگه كردم |
در كُنج خراباتى، افتاده خراب اولى |
|
|
تا بىسر وپا باشد، اوضاعِ فلك زينسان |
در سر هوس ساقى، در دست شراب اولى[٢] |
|
[١] - بقره: ٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٧، ص ٣٨٥.