جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٣ - غزل ٥٢٠ آن غاليه خط، گر سوى ما نامه نوشتى
آدم را نمى سرشتى تا جويايت گردد؛ كه:
٣٥٥٠
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ظ: خَفِيّاً] فَأجْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[١]: (من گنجى پنهان بودم، خواستم كه شناخته شوم، لذا مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم [وايشان مرا بشناسند].)
|
تا كى غمِ دنياى دنى! اى دل دانا! |
حيف است زخوبى، كه شود عاشق زشتى |
|
اى بشر! واى خواجه! اين تويى كه مفتخر به «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[٢]: (وهمه نامها و كمالات خود را به آدم آموخت.) شدى، وقابل سجود ملايكه گشتى، ومكرّم به كرامتِ «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٣]: (واز روح خويش در او دميدم.) گرديدى، وحضرت دوست «فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»[٤]: (پس بلندمرتبه ومنزه است خداوندى كه بهترين آفرينندگان مى باشد.) ات فرمود؛ حيف است غم دنياى دون خورى وخود را گرفتار چنان زشتى نمايى؛ كه:
«ياأباذَرٍّ! إنَّ الدُّنْيا مَلْعُونَةٌ، مَلْعُونٌ ما فيها، إلّامَاابْتُغِىَ بِهِ وَجْهُ اللَّهِ.»
[٥]: (اى ابوذر! براستى كه دنيا، لعنت شده [واز رحمت خداوند بدور است]، تمام آنچه در آن است مورد لعنت [خداوند] مىباشد، مگر آنچه كه به آن خشنودى خداوند طلب شود.) ونيز:
٣٤٦٢
«يا أباذَرٍّ! ما مِنْ شَىْءٍ أبْغَضُ الَى اللَّهِ مِنَ الدُّنْيا، خَلَقَها ثُمَّ أعْرَضَ، عَنْها، وَلَمْ يَنْظُرُ إلَيْها، وَلا يَنْظُرُ إلَيْها حَتّى تَقُومَ السّاعَةُ.»
[٦]: (اى ابوذر! هيچ چيز در نزد خداوند مبغوض تر از دنيا نيست، آن را آفريد وسپس از آن روى برگرداند، وبه آن ننگريست وتا [روز] برپايى قيامت بدان [به نظر رحمت] نخواهد نگريست.).
[١] - بحارالانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٢] - بقره: ٣١.
[٣] - حجر: ٢٩.
[٤] - مؤمنون: ١٤.
[٥] ( ٥، ٦) تنبيه الخواطر ونزهة النّواظر( معروف به مجموعه ورّام)، جزء ٢، ص ٥٦.
[٦] ( ٥، ٦) تنبيه الخواطر ونزهة النّواظر( معروف به مجموعه ورّام)، جزء ٢، ص ٥٦.