جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٣ - غزل ٥٠١ مزرع سبز فلك ديدم وداس مه نو
نكرد ...» و در جايى مى گويد:
|
عمر بگذشت، به بىحاصلى وبوالهوسى |
اى پسر! جامِ مِىْام دِهْ، كه به پيرى برسى |
|
|
كاروان رفت وتو در خواب وبيابان در پيش |
وه! كه بس بىخبر از غُلْغُلِ بانگ جرسى |
|
|
بال بگشا وصفير از شجرِ طوبى زن |
حيف باشد چو تو مرغى، كه اسير قفسى[١] |
|
|
اندر اين دايره مى باش، چو دَفْ حلقه به گوش |
ور قفايى خورى، از دايره خويش مرو |
|
مىگويد: اى سالك! ويااى خواجه! در ميدان سير وسلوك، ويا معاشقه با حق، ويا مبارزه با نفس، چون دايره (اى كه حلقه هايى در اطراف دارد وهرچه به آن مىكوبند، آن حلقه ها به رقص مى آيند وبه هيچ وجه خود را از دايره كنار نمى كشند) مىباش، وبا ناملايماتِ روزگار، آشفتگى به خود راه مده، وهمواره حلقه بگوش درگاه حضرت دوست باش، تا به مقصود خود راه يابى؛ زيرا: «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا: رَبُّنَا اللَّهُ، ثُمَّ اسْتَقامُوا، تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ: أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا، وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»[٢]: (همانا آنان كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس [بر اين اعتقاد و گفتار خويش] پايدار ماندند، فرشتگان بر ايشان فرو آمده [و مى گويند:] كه هرگز ترس وغم واندوهى نداشته باشيد. وشما را بشارت باد به بهشتى كه وعده داده مى شديد.) در جايى مى گويد:
|
از ثبات خودم اين نكته خوش آمد كه به جور |
بر سر كوى تو، از پاى طلب ننشستم[٣] |
|
|
آتش زرق وريا، خرمنِ دين خواهد سوخت |
حافظ! اين خرقه پشمينه بينداز وبرو |
|
اى خواجه! زهد خشك وعبادات قشرى وريايى، تو را از مقصد اصلىات باز.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٣، ص ٤١٨.
[٢] - فصّلت: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل، ص.