جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٥ - غزل ٥٢٩ اى دل! گر از آن چاه زنخدان بدر آيى
أللّهُمَّ! إنّى أسْأَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ.»
[١]: (خداوندا! همانا از جمال وزيبايىات زيباترينش را خواستارم، وتمام جمال تو زيباست بار خدايا! به همه جمال وزيبايىات [ويا: همه جمال و زيبايىات را] از تو سؤال مى كنم.) لذا مى گويد:
|
هُشدار! كه گر وسوسه عقل كنى گوش |
آدمْ صفت، از روضه رضوان بدرآيى |
|
بخواهد بگويد: همانگونه كه آدم ابوالبشر ٧ را وسوسه شيطان از بهشت خارج كرد؛ كه: «فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها، فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ»[٢]: (آنگاه شيطان آن دو [آدم وحوّاء ٨] را از آنجا [بهشت] لغزانيد، پس ايشان را از آنچه در آن بودند خارج ساخت.) مبادا تو را هم وسوسه عقل وپرهيز دادنش از تحمّل مشقّتهاى ايّام فراق، بر دوستى وتوجّه به دوست ثابت نگذارد واز بهشت ديدارش محروم سازد؛ زيرا:
|
هر آن كه جانب اهل وفا نگهدارد |
خداش در همه حال، از بلا نگهدارد |
|
|
گرت هواست، كه معشوق نگسلد پيوند |
نگاهدار سَرِ رشته، تا نگهدارد |
|
|
دلا! معاش چنان كن، كه گر بلغزد پاى |
فرشتهات به دو دست دعا نگهدارد |
|
|
صبا! در آن سر زلف ار دل مرا بينى |
ز روىِ لُطف بگويش: كه جا نگهدارد[٣] |
|
|
تا كى چو صبا، بر تو گمارم دمِ همّت؟ |
كز غنچه چو گل، خُرَّم وخندان بدر آيى |
|
|
در تيرهْ شبِ هجرِ تو، جانم به لب آمد |
وقت است، كه همچون مَهِ تابان بدر آيى |
|
اى دوست! تا كى به انتظار ديدارت همّت گمارم وبه خود وعده گشوده شدن گل رخسار وديدارت را بدهم، تاكى جانم به هجرانت گداخته گردد ودر فراقت بسر برم.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٥١٧.
[٢] - بقره: ٢٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٥، ص ٢١٢.