جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٤ - غزل ٥٢٩ اى دل! گر از آن چاه زنخدان بدر آيى
از بيانات اين غزل ظاهر مى شود خواجه پس از وصال به فراق طولانى مبتلا گشته وحالت نااميدى به وى رو آورده، به خود اميد بازگشت وپايان يافتن روزگار هجران وتنبّه به اينكه اگر دست از ياد حضرت محبوب بدارى جز پشيمانى نصيبت نمىشود، داده ومى گويد:
|
اى دل! گر از آن چاهِ زَنَخدان بدر آيى |
هر جا كه روى، زود پشيمان بدر آيى |
|
اى خواجه! اگرچه به تعب روزگار هجران مبتلا گشتهاى، صبر را پيشه خود ساز، باشد كه باز يار دلنوازت مورد عنايت قرار دهد وبه ديدارش نايل آيى. در جايى به خود دلدارى داده ومى گويد:
|
بر سر آنم، كه گر زدست برآيد |
دست به كارى زنم، كه غصّه سرآيد |
|
|
بگذرد اين روزگارِ تلختر از زَهْر |
بارِ دگر، روزگار چون شكر آيد |
|
|
بلبلِ عاشق! تو عمر خواه كه آخر |
باغ شود سبز وسُرخ گُلْ بدر آيد |
|
|
صبر وظفر، هر دو دوستان قديمند |
بر اثر صبر، نوبت ظفر آيد[١] |
|
زيرا جمالى چون جمال وى نخواهى يافت و «هر جا كه روى، زود پشيمان بدر آيى»؛ چرا كه حُسنِ ديگران عاريتى واز دوست تو مى باشد، ولى حُسنِ او ازلى وابدى، وبه خود زيباست؛ كه:
٣٥٣٦
«أللّهُمَّ! إنّى أسْأَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِأجْمَلِهِ، وَكُلُّ جَمالِكَ جَميلٌ،
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٦، ص ١٣٢.