جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٧ - غزل ٤٩٩ گلبن عيش مى دمد، ساقى گلعذار كو؟
|
شمع سحَر به بزمگه، لاف زعارضِ تو زد |
خصم زبان دراز شد، خنجرِ آبدار كو؟ |
|
اى دوست! بس است اين همه در پنهان از ديدار تو زيستن ودر حجاب از مشاهده جمالت ماندن، مگذار در بزم سحرگاهىام كه با يادت انس برقرار نمودهام، شمع با نور وروشنايى خود دم از عارض وجمال تو زند ومرا به جلوه خود توجّه دهد. كجاست خنجر ابروانت تا شعله ونور شمع در نظرم به خاموشى گرايد، ونگذارد كه او اين همه لاف از عارض تو زند؟ در واقع مى خواهد بگويد: تا تو رخ ننمايى، رخسار مظاهرت از من دل مى ربايند. در سحرگاهان با جلوه اى بزم من روشن ساز، كه زيبايى مظاهر پرتوى از حسن وجمال تو مى باشد.
در جايى مى گويد:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماهْ سيمايى |
خيالِ سبز خطى، نقشْ بستهام جايى |
|
|
سرم زدست شد وچشمِ انتظارم سوخت |
در آرزوىِ سر وچشمِ مجلس آرايى |
|
|
مرا كه از رُخ تو، ماه در شبستان است |
كجا بود به فروغِ ستاره پروايى؟[١] |
|
|
گفت: مگر زلعل من، بوسه ندارى آرزو |
مُردَم ازاين هوس ولى، قدرت واختيار كو؟ |
|
دوست، اجازه بوسيدن لب وآب حيات گرفتن از خويش را به من داد، ومنتهى آرزويم هم آن بود، ولى قدرت واختيارش را نداشتم؛ زيرا هنوز بقايايى از من باقى بود وعظمت او مانع از اينكه با بودِ خود بهره از او گيرم مى شد. در جايى مى گويد:
|
هرچه هست، از قامتِ ناسازِ بىاندام ماست |
ورنه تشريف تو، بر بالاىِ كس كوتاه نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.