جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٥ - غزل ٥٣٣ اى كه دايم به خويش مغرورى!
از بيت ختم اين غزل ظاهر مى شود، كه خطابات خواجه به خودش بوده، وبه خويش تنبّه مى داده كه عاشق چگونه بايد باشد. مىگويد:
|
اى كه دايم به خويش مغرورى! |
گر تو را عشق نيست، معذورى |
|
اى خواجه! تو را چه شده كه به خود وداشته هايت، كه از تو نيست واز حضرت دوست مى باشد، مغرور گشته ومى بالى؟ معذورت مى دارم از اينكه عاشقى را اختيار نمايى، عشق محبوب حقيقى آن را دهند كه خويشتن را نبيند؛ كه:
٣٥٥٣
«مَنِ اعْتَزَّ بِغَيْرِاللَّهِ، ذَلَّ.»
[١]: (هركس به غير خدا عزّت جست، ذليل وخوار گشت.) ونيز:
٣٥٥٤
«سُكْرُ الغَفْلَةِ وَالغُرُورِ أبْعَدُ إفاقَةً مِنْ سُكْرِ الخُمُورِ.»
[٢]: ( [انسان] از مستى غفلت وغرور وفريفتگى، ديرتر از مستى شرابها به هوش مى آيد.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
با مدّعى مگوييد، اسرار عشق ومستى |
تا بىخبر بميرد، در رنج خود پرستى |
|
|
باضعف وناتوانى، همچون نسيم خوش باش |
بيمارى اندر اين رَهْ، خوشتر زتندرستى |
|
|
تا فضل وعلم بينى، بى معرفت نشينى |
يك نكتهات بگويم: خود را مبين، كه رستى |
|
|
گر خرقه اى ببينى، مشغول كارِ خود باش |
هر قبله اى كه باشد، بهتر زخود پرستى[٣] |
|
|
گِردِ ديوانگانِ عشق مگرد |
كه به عقل وعقيله مشهورى |
|
[١] - غرر ودرر موضوعى، باب الذلّة، ص ١٢٦.
[٢] - غرر ودرر موضوعى، باب الغفلة، ص ٢٩٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٨، ص ٣٨٦.