جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٣ - غزل ٥٣٢ اى كه بر ماه از خطت، مشكين نقاب انداختى!
وَ الْجِبالِ»[١]: (براستى كه ما امانتِ [ولايت] را بر آسمانها وزمين وكوهها عرضه داشتيم.)، چه شده كه تنها انسان كامل، ويا همه انسانها ديوانه وار با شور وعشق تمام آن را كشيدند؟ كه: «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[٢]: (وانسان آن را حمل نمود، براستى كه بسيار ستمگر ونادان بود.) به گفته خواجه در جايى:
|
آسمان، بارِ امانت، نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام منِ ديوانه زدند |
|
|
نقطه عشق، دلِ گوشه نشينان خون كرد |
همچو آن خال، كه بر عارض جانانه زدند |
|
|
آتش آن نيست، كه بر خنده او گريد شمع |
آتش آن است، كه در خرمنِ پروانه زدند[٣] |
|
وممكن است بخواهد بگويد: عاشقانت بسيارند، ولى چه شده؟ كه در اين ميان خواجهات را در حيرت ديدارت افكنده اى و:
|
از فريب نرگسِ مخمور وچشمِ مِىْ پرست |
حافظِ خلوت نشين را، در شراب انداختى |
|
در ميان همه عشّاق وفريفتگانت، مرا با چشمان وجذبات جمالى پرشورت به وصالت نايل ساخته واز انس با خويش بهرهمند نمودى. در جايى مى گويد:
|
شاهِ شمشادْ قدان، خسروِ شيرينْ دهنان |
كه به مژگان شكند، قلبِ همه صف شكنان |
|
|
مست بگذشت ونظر، برمنِ درويش انداخت |
گفت: كاى چشم وچراغِ همه شيرينْ دهنان! |
|
|
تا كى از سيم وزرت، كيسه تهى خواهد بود؟ |
بنده ما شو وبر خور، زهمه سيم تنان |
|
|
كمتر از ذرّه نهاى، پست مشو، مهر بورز |
تا به خلوتگهِ خورشيد رسى، چرخ زنان[٤] |
|
[١] ( ١، ٢) احزاب: ٧٢.
[٢] ( ١، ٢) احزاب: ٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٥، ص ٣٤٦.