جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٣ - غزل ٥٢٦ اى در رخ تو پيدا، انوار پادشاهى
غزل ٥٢٦ [: اى در رُخ تو پيدا، انوار پادشاهى ...]
|
اى در رُخ تو پيدا، انوار پادشاهى |
در فكرت تو پنهان، صد حكمت الهى |
|
|
كلك تو بارك اللَّه، بر ملك ودين گشاده |
صد چشمه آب حيوان، از قطره سياهى |
|
|
بر اهرمن نتابد، انوارِ اسم اعظم |
ملك آنِ توست وخاتم، فرما هرآنچه خواهى |
|
|
در حشمتِ سليمان، هركس كه شك نمايد |
بر عقل ودانش او، خندند مرغ وماهى |
|
|
تيغى كه آسمانش، از فيض خود دهد آب |
تنها جهان بگيرد، بى منّتِ سپاهى |
|
|
گر پرتوى زتيغت، بر كان ومعدن افتد |
ياقوتِ سُرخ رُو را، بخشند رنگِ كاهى |
|
|
دانم دلت ببخشد، بر اشك شب نشينان |
گر حال ما بپرسى، از باد صبحگاهى |
|
|
ساقى! بيار آبى، از چشمه خرابات |
تا خرقه ها بشوييم، ازعُجب خانقاهى |
|
|
باز، ار چه گاهگاهى بر سر نهد كُلاهى |
مرغانِ قاف دانند، آيين پادشاهى |
|
|
در دودمانِ آدم، تا وضع سلطنت هست |
مثل تو كس نديده است، اين علم را كماهى |
|
|
كلك تو خوش نويسد، در شأن يار واغيار |
تعويذ جان فزايى، افسونِ عمر كاهى |
|
|
عمرى است پادشاها، كز مِىْ تهى است جامم |
اينك زبنده دعوى، وز محتسب گواهى |
|
|
اى عنصرِ تو مخلوق، از كيمياى عزّت |
وى دولتِ تو ايمن، از صَدْمَتِ تباهى |
|
|
جايى كه برقِ عصيان، بر آدمِ صفى زد |
ما را چگونه زيبد، دعوىِّ بىگناهى |
|
|
يامَلْجَأَ البَرايا! يا واهِبَ العَطايا! |
عَطْفاً عَلى مُقِلٍّ حَلَّتْ بِهِ الدَّواهى |
|
|
جور از فلك نيايد، تا تو مَلَك صفاتى |
ظلم از جهان برون شد، تا تو جهان پناهى |
|
|
حافظ! چو دوست از تو، گه گاه مى برد نام |
رنجش زبخت منما، بازآ به عذر خواهى |
|