جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٧ - غزل ٥٠٧ اى كه با سلسله زلف دراز آمدهاى!
اين غزل حكايت از مقدّمات شهودى مى كند كه براى خواجه دست داده، اظهار اشتياق به اصل آن نموده. مىگويد:
|
اى كه با سلسله زُلف دراز آمدهاى! |
فرصتت باد! كه ديوانهْ نواز آمدهاى |
|
اى معشوقى كه از طريق مظاهر وكثرات خلقى مادّى ومجرّد، بندگان عاشق خويش را به ملكوتشان مى خوانى تا گرفتار خود نمايى! كه:
«فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[١]: (مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم [وآنها مرا بشناسند].) ونيز:
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حتّى لا أَجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٢]: (بارالها! با پى درپى درآمدن آثار ومظاهر ودگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.) فرصتت باد براى بدام افكندن ونوازش دادن ديوانگان عشقت!.
كنايه از اينكه: تا فريفتگانى چون ما را دارى وغرض از خلقتت را مى توانيم پاسخ دهيم، از شناسايى وديدارت محروممان مفرما. در جايى مى گويد:
|
لعلِ سيراب به خون تشنه لبِ يار من است |
وز پى ديدن او، دادن جان كارِ من است |
|
|
بنده طالع خويشم، كه در اين قحطِ وفا |
عشق آن لولىِ سر مست، خريدار من است |
|
|
شربت قند وگلاب، از لب يارم فرمود |
نرگس او كه طبيب دلِ بيمار من است[٣] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٣٥٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١، ص ٦٥.