جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٨ - غزل ٤٩٨ گفتا برون شدى، به تماشاى ماه نو
سازى.) فرا رسيد، ومن در شب عيد به فكر رؤيت هلال اوّل ماه (براى آنكه روز عيد افطار نمايم) بودم، غافل از اينكه بايد به فكر مشاهده وجوايز ماه روزه باشم، اينجا بود كه حضرت محبوب به من فرمود: باز به فكر رؤيت ماه نو مى باشى واز ديدن من غفلت دارى، شرمت باد! مرا با اين سخن به خود آورد. با او گفتم:
|
عمرى است تا دلم زمقيمان زُلف توست |
غافل زحفظِ جانبِ ياران خود مشو |
|
اى دوست! عمرى است در انتظار ديدارت نشستهام، تا شايد جمالت را از ملكوت خود ومظاهرت جلوه گر ببينم؛ كه:
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لاأجْهَلَكَ فى كُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (بارالها! با پى در پى درآمدن آثار ومظاهر ودگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.) وبه مشاهدهات در روز عيد نايلم سازى؛ كه:
٣٣٥٦
«ألصَّوْمُ لى، وَأنَا اجْزى بِهِ.»
[٢]: (روزه براى من است، ومن خود جزا وپاداش آن هستم.) «غافل زحفظ جانب ياران خود مشو.» به گفته خواجه در جايى:
|
ساقيا! آمدنِ عيد مبارك بادت! |
وآن مواعيد كه كردى، مَرُواد از يادت |
|
|
شادىِ مجلسيان، در قدم ومقدم توست |
جاى غم باد، هر آن دل كه نخواهد شادت![٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
ساقيا! بيار باده، كه ماه صيام رفت |
در دِهْ قدح، كه موسمِ ناموس ونام رفت |
|
|
وقتِ عزيز رفت، بيا تا قضا كنيم |
عمرى كه بىحضورِ صُراحىّ وجام رفت[٤] |
|
|
مفروش عطر عقل، به هِنْدُوىِ زُلف يار |
كآنجا هزار نافه مُشكين، به نيم جو |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٦، ص ٢٥٥، روايت ٣١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٢، ص ٨٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.