جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٠ - غزل ٥٠٠ مرا چشمى است خون افشان، ز چشم آن كمان ابرو
مىنمايد كه خواجه را از حضرت دوست ديدارى حاصل گشته، در اين غزل حكايت آن را نموده ومى گويد:
|
مرا چشمى است خون افشان، ز چشمِ آن كمان ابرو |
جهان پر فتنه مى بينم، از آن چشم واز آن ابرو |
|
جمال محبوبم وجذبه چشمان وتجلّيات نابود كننده وكمان ابروانش، چنان مرا صيد خود كرد، كه گريه شوق در ديدارش فرو ريختم، وبر من در آن حال آشكار شد كه آشوب جهان از فتنه چشم وابروان او برپاست، (بدانند يا ندانند)؛ به گفته خواجه در جايى:
|
خمى كه ابروىِ شُوخ تو در كمان انداخت |
به قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت |
|
|
به يك كرشمه، كه نرگس زخود فروشى كرد |
فريبِ چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت |
|
|
نبود نقش دو عالم، كه رسم الفت بود |
زمانه، طرحِ محبّت، نه اين زمان انداخت |
|
|
مگر گشايشِ حافظ، در اين خرابى بود |
كه قسمتِ ازلش، در مِىِ مغان انداخت[١] |
|
|
غلامِ چشمِ آن تُركم، كه در خوابِ خوش مستى |
نگارينْ گلشنش، روى است ومشكين سايبان، ابرو |
|
من، غلام جذبه جمال وچشم خمارين وخواب آلود وكشنده وفانى كننده محبوبى كه عاشق خود را مى كشد وبى اعتناى به او مى باشد؛ با اين همه، باز وى را.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٩، ص ١٠٢.