جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٠ - غزل ٥١٥ عيشم مدام است، از لعل دلخواه
|
منم كه ديده به ديدارِ دوست كردم باز |
چه شكر گويمت، اى كارساز بنده نواز! |
|
|
نيازمند بلاگو: رُخ از غبار مشوى |
كه كيمياىِ مراد است، خاكِ كوى نياز[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
هزار شكر! كه ديدم به كام خويشت باز |
تو را به كام خود وبا تو خويش را دمساز |
|
|
چه فتنه بود، كه مشّاطه قضا انگيخت |
كه كرد نرگسِ مستش، سِيَهْ به سرمه ناز |
|
|
بدين سپاس، كه مجلس منوَّراست به دوست |
گرت چو شمع بسوزند، پاى دار وبساز[٢] |
|
|
اى بختِ سركش! تنگش به بر كش |
گه جامِ زَرْ كش، گه لعل دلخواه |
|
اى بخت ولطيفه الهى خفته خواجه واى هجران كشيده! حال كه جانان جلوه نموده، برخيز وآرام منشين واز ديدار خورشيد جمالش تا ممكن است برخوردار شو، واز لعل دلخواه او آب حيات بياشام.
وممكن است بخواهد بگويد: اى بختى كه عمرى براى ديدار دوست آرام نداشتى و منتظر تجلّى و مشاهدهاش بودى! حال كه جلوه نموده، «تنگش به بر كش».
ويا بخواهد بگويد: اى بخت من كه عمرى در اثر زيادى عشقت به دوست، سركشى وتجاوز در تو پديدار شده بود وبا غير او عشق مى ورزيدى! حال كه محبوب حقيقىات تجلّى نموده، «تنگش به بر كش»، به گفته خواجه در جايى:
|
هر آن كه جانب اهل وفا نگهدارد |
خداش در همه حال، از بلا نگهدارد |
|
|
گرت هواست، كه معشوق نگسلد پيوند |
نگاهدار سَرِ رشته، تا نگهدارد |
|
|
سر و زر ودل وجانم، فداى آن محبوب |
كه حقّ صحبتِ مهر ووفا نگهدارد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٢، ص ٢٤٢.