جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٥ - غزل ٥١٠ دامن كشان همى شد در شرب زر كشيده
|
از تاب آتشِ مِىْ، بر گرد عارضش خوى |
چون قطرههاى شبنم، بر برگ گل چكيده |
|
معشوقم از زيبايى وبرافروختگى صورتش عرق كرده وگل انداخته بود، همچون قطرههاى شبنم كه بر گلبرگ مى نشيند. به گفته خواجه در جايى:
|
به حُسن خُلق ووفا، كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن، انكارِ كار ما نرسد |
|
|
اگرچه حُسن فروشان، به جلوه آمدهاند |
كسى به حُسن وملاحت، به يار ما نرسد |
|
|
به حقّ صحبت ديرين، كه هيچ محرم راز |
به يار يك جهتِ حق گذار ما نرسد |
|
|
هزار نقد، به بازار كاينات آرند |
يكى، به سكّه صاحب عيار ما نرسد[١] |
|
|
ياقوت جان فزايش، از آب لطف زاده |
شمشاد خوش خرامش، در ناز پروريده |
|
لبان سرخ وتجلّيات اسماء وصفاتى او چنان دلربايى مى نمود، كه گويا از آب زُلال لطف نشأت گرفته، وقامتش چنان رسا وزيبا مى نمود ومظاهر را به قيّوميّتش برپا داشته بود كه گويا در ناز پرورش يافته. كنايه از اينكه: در دلبرى قيامت به پا مىكرد ومرا به قيّوميّت خويش توجّه مى داد ودر پيشگاهش خاضع مى ساخت؛ كه:
«وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ»[٢]: (وچهره ها در برابر خداوند زنده وبر پا دارنده [موجودات] خوار هستند.)
|
لفظ فصيح شيرين، قدّ بلند چابك |
روى لطيف نازك، چشم خوش كشيده |
|
وگفتار محبوبم را در آن ديدار چنان فصيح وشيرين يافتم وقد وقامتش را در زيبايى وچابكى، يكتا؛ وجمالش رادر لطافت، بى همتا؛ وجذبات چشمهايش را به دلربايى، تنها ديدم. خلاصه او را در تجلّيات اسمائى وصفاتى بىنظير يافتم وبا خود گفتم:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٢] - طه: ١١١.