جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٤ - غزل ٥٣٦ اى كه مهجورى عشاق، روا مى دارى!
كنايه از اينكه: محبوبا! با ديدارت دلم را عاشق خود ساختى وسپس به هجرم مبتلا نمودى، با من به از اين باش، ديگر بارم چون دلربايى نمودى، مهجور از خود مدار، بگذار تا همواره به مشاهدهات برقرار باشم؛ كه:
٣٧٧٩
«إلهى! لاتُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلاتَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند ومشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.).
ودر واقع با اين بيان در مقام گله گذارى از معشوق مى باشد. در جايى مى گويد:
|
ياد باد آنكه زما وقتِ سفر، ياد نكرد |
به وداعى، دل غمديده ما شاد نكرد |
|
|
دل به امّيد صدايى كه مگر در تو رسد |
ناله ها كرد در اين كوه، كه فرهاد نكرد |
|
|
شايد ار پيك صبا، از تو بيآموزد كار |
زآنكه چالاكتر ازاين حركت، باد نكرد |
|
|
مطربا! پرده بگردان وبزن راهِ عراق |
كه از اين راه بشد يار وزما ياد نكرد[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
ساغرِ ما كه حريفانِ دگر مى نوشند |
ما تحمّل بكنيم، ار تو روا مى دارى |
|
دلبرا! اگر ارادهات بر آن تعلّق گرفته كه ديگران از تو بهرهمند گردند، چون تو مىخواهى آن را تحمّل خواهيم كرد. كنايه از اينكه: با اين همه باز مشتاق ديدارت مىباشيم. در جايى مى گويد:
|
من خرابم زغمِ يار خراباتى خويش |
مىزند غمزه او، ناوكِ غم بر دل ريش |
|
|
با تو پيوستم واز غير تو دل ببريدم |
آشناى تو ندارد سر بيگانه وخويش |
|
|
به عنايت نظرى كن كه من دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو كارى از پيش |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٦، ص ٢٢٤.