جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٢ - غزل ٥٢٠ آن غاليه خط، گر سوى ما نامه نوشتى
|
عمرى گذشت وما به اميدِ اشارتى |
چشمى بر آن دو گوشه ابرو نهادهايم[١] |
|
|
كلك تو مريزاد وزبانِ شكرينش! |
مهر از تو نديد ار نه جوابى بنوشتى |
|
اين بيت گله اى است عاشقانه از محبوب، بخواهد بگويد: محبوبا! دست مريزاد، گفتار عاشقانهام مهر از تو نديد، وگرنه پاسخ نامههاى مرا مى نوشتى؛ خلاصه بخواهد بگويد:
|
اى خسروِ خوبان! نظرى سوىِ گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسروپا كن |
|
|
اى سرو چمان! از چمن وباغ زمانى |
بخرام در اين بزم ودو صد جامه، قبا كن |
|
|
شمع وگُل وپروانه وبلبل همه جمعند |
اى دوست! بيا رحم به تنهايى ما كن |
|
|
با دلشدگان، جور وجفا تا به كى آخر؟ |
آهنگ وفا، ترك جفا، بَهْرِ خدا كن[٢] |
|
|
معمارِ وجود، ار نزدى رنگِ تو ازعشق |
در آب محبّت، گِل آدم نسرشتى |
|
كنايه از اينكه: اى بشر! واى خواجه! تو سرآمد خلقت عالم آمدى، كه حضرت دوست گل آدم ابوالبشر را به آب محبّت خود خمير نمود و: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٣]: (واز روح خويش در او دميدم.) ونيز: «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»[٤]: (سپس او را به آفرينش ديگرى پديد آورديم.) فرمود.
ويا منظور اين باشد كه: اى رسول اكرم! ٦ اگر غرض از خلقت، تو نبودى، محبّت حضرت دوست به خلقت آدم ٧ تعلّق نمى گرفت.
ويا بخواهد بگويد: اگر محبّت تواى دوست! به خودت نبود، در آب محبّتت گل.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٧، ص ٣١٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.
[٣] - حجر: ٢٩.
[٤] - مؤمنون: ١٤.