جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٧ - غزل ٥١٤ عيد است وموسم گل، ساقى! بيار باده
٣٤٢٦
شَىْءٍ.»
[١]: (وتويى كه معبودى جز تو نيست ... خويش را در همه چيز به من شناساندى، پس تو را آشكار وهويدا در هر چيز ديدم.)؛ وبه گفته خواجه در جايى:
|
سرم به دنيى وعقبى فرو نمى آيد |
تبارك اللَّه از اين فتنهها، كه در سر ماست |
|
|
مرا به كارِ جهان، هرگز التفات نبود |
رُخ تو در نظر من، چنين خوشاش آراست |
|
|
نخفتهام به خيالى، كه مى پزم شبها |
خُمارِ صَدْ شبه دارم، شرابخانه كجاست؟ |
|
|
نداىِ عشقِ تو دوشم در اندرون دادند |
فضاىِ سينه حافظ، هنوز پر زصداست[٢] |
|
|
گل رفت اى حريفان! غافل چرا نشينيد |
بى بانگ رُود وخَنگى، بى يار وجامِ باده؟ |
|
اى دوستان! وقت گل گذشت، بياييد تا فرصت باقى است غافل نباشيم، شايد به ديدار او راه يابيم.
وممكن است بخواهد بگويد: از بهار عمر وجوانى بهرهمند نشديم، وبه غفلت ازدوست سپرىاش نموديم؛ حال بيائيد تا فرصت باقى است به ياد او باشيم، تا شايد ازعنايت او برخوردار گرديم؛ در جايى مى گويد:
|
زهى خجسته! زمانى كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طپد دل صيد |
خيال آنكه، به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش، نشستهام چون گرد |
به آن هوس، كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
به پيش خيل خيالش، كشيدم ابلقِ چشم |
بدان اميد، كه آن شهسوار باز آيد |
|
|
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دى |
به بوى آنكه دگر نوبهار باز آيد[٣] |
|
|
مطرب چو پرده سازد، شايد، اگر بخواند |
از طرز شعرِ حافظ، در بزم شاهزاده |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦، ص ٥٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.