جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ٤٩٢ اى پيك راستان! خبر سرو ما بگو
درگاهت شتاب مى نمايند وپيوسته درِ تو را مى كوبند ودر شب تنها به پرستش تو مشغول هستند در حالى كه از هيبت وعظمتت هراسانند، ملحق نما.) در جايى پس از رسيدن به اين كمال مى گويد:
|
چل سال بيش رفت كه من لاف مى زنم |
كز چاكرانِ درگهِ پير مغان منم |
|
|
هرگز به يُمنِ عاطفت پير مى فروش |
ساغر تهى نشد از مِى صافِ روشنم |
|
|
در حقّ من به دُرد كشى ظنِّ بد مبر |
كآلوده گشت خرقه، ولى پاك دامنم |
|
|
از يُمن عشق ودولتِ رندانِ پاكباز |
پيوسته صدر مصطبه ها بود مسكنم[١] |
|
|
مرغ چمن به مويه من دوش مى گريست |
آخر تو واقفى كه چه رفت اى صبا! بگو |
|
اى باد صبا! واى پيك راستان! تو واقفى كه شب گذشته از فراق دوست چنان گريستم كه مرغ چمن را كه خود عاشقى دلباخته است، به ناله درآوردم. بيا وشرح حال مرا با او بگو، شايد به سر لطف آيد واز هجرانم برهاند. بخواهد بگويد:
|
كارم ز دورِ چرخ، به سامان نمى رسد |
خون شد دلم زدرد وبه درمان نمى رسد |
|
|
سيرم زجان خود به دلِ راستان، ولى |
بيچاره را چه چاره؟ كه فرمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت گشته دلم زار وناتوان |
آوخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
|
يعقوب را، دو ديده ز حسرت سفيد شد |
وآوازه اى زمصر به كنعان نمى رسد[٢] |
|
|
در راه عشق، فرقِ غنىّ وفقير نيست |
اى پادشاه حُسن! سخن با گدا بگو |
|
وبگويش كه: اى محبوب عاشقان! تو آن نيستى كه ميان فقير وغنىّ فرق گذارى، به گدايى وتهيدستى ما از نظر اعمال وبندگى خالصانه نگاه مكن. آخر سخنى با فريفتگانت بگو كه گفتارت هم براى آنان لذّت بخش است. چنانكه سخنت با.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٩، ص ٢٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.