جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٦ - غزل ٤٩٣ اى خون بهاى نافه چين، خاك راه تو
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ، أَلا! بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[١]: ( [منيبين] آنانند كه به خدا ايمان آورده ودلهايشان به ياد خدا آرام مى گيرد. آگاه باشيد! كه دلها تنها به ياد خدا آرام مىگيرند.) بخواهد بگويد:
|
من خرابم زغمِ يارِ خراباتىِ خويش |
مىزند غمزه او، ناوكِ غم بر دل ريش |
|
|
با تو پيوستم واز غير تو دل ببريدم |
آشناىِ تو ندارد سَرِ بيگانه وخويش |
|
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو، كارى از پيش[٢] |
|
حال كه ما چنينيم:
|
يارِ بَدان مباش، كه مانند بختِ نيك |
يار تو باد هر كه بُوَد نيكخواهِ تو |
|
اى دوست! با رقيبان منشين وغمخوارشان مگرد، تا خوبان چون بخت نيكت كه همواره با تو مى باشد، همنشينت باشند. سخنى است عاشقانه كه تو را بختت منزلتى بس عظيم داده، با بدگُهران منشين كه با منزلت تو منافى است، با ما بنشين.
بخواهد بگويد:
|
از عدالت نبود دور، گرش پرسد حال |
پادشاهى كه به همسايه گدايى دارد |
|
|
محترم دار دلم، كاين مگسِ قندپرست |
تا هواه خواه تو شد، فرّ همايى دارد |
|
|
نغز گفت آن بتِ ترسابچه باده فروش: |
شادىِ رُوىِ كسى جو، كه صفايى دارد[٣] |
|
|
فرداىِ روز حشر كه عرض خلايق است |
باشد در آن ميان، به من افتد نگاه تو! |
|
محبوبا! من از تو دست نخواهم برداشت، اگرچه به ديدارت مفتخرم نفرمايى، باشد كه فرداى قيامت كه خلايق به پيشگاهت حاضر شوند، در آن ميان نگاهت به.
[١] - رعد: ٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٤، ص ١٩٨.