جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٤ - غزل ٤٩٣ اى خون بهاى نافه چين، خاك راه تو
وانديشهام از تكيه نمودن وبستگى به آنها برتر باشد.).
با اين بيان تقاضاى ديدار مى نمايد؛ لذا باز گويد:
|
خونم بخور، كه هيچ مَلَك، با چنين جمال |
از دل نيايدش كه نويسد گناهِ تو |
|
محبوبا! جمالت در برانداختن وكُشتن عشّاق وفانى ساختنشان مهارت بسزايى دارد. بيا وخونم بريز وبه كُشتنم دست زن، كه هيچ مَلَك را نسزد آن را بر تو گناه شمارد وبنويسد؛ زيرا جمال تو خود گواه است بر اينكه هركس بيندت بايد در پيشگاهت جان سپرد، بلكه جان ندادن در مقابل جذبات تجلّياتت را مى توان گناه به شمار آورد. در نتيجه مى خواهد بگويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ وبه دل، دوست دارمت |
|
|
محرابِ ابروان بنما، تا سحرگهى |
دست دعا برآرم ودر گردن آرمت |
|
|
خواهم كه پيش ميرمت، اى بىوفا طبيب! |
بيمار بازپرس، كه در انتظارمت |
|
|
خونم بريز واز غمِ هجرم خلاص كن |
منّتْ پذيرِ غمزه خنجره گذارمت[١] |
|
|
آرام وخوابِ خلق جهان را سبب تويى |
زآن شد كنار ديده ودل، تكيه گاه تو |
|
معشوقا! موجودات را، دانسته وندانسته، آرام وخواب به توست، نه چيز ديگر؛ كه:
٣٧٦١
«لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلّابِاللَّهِ.»
[٢]: (هيچ تحرّك ونيرو وقدرتى جز به خدا صورت نمى گيرد.)؛ بدين سبب، همواره چشم دل به تو دوخته وعالم بشريّتم هم به عناياتت توجّه دارد؛ كه:
٣٣٢٩
«إلهى! ما أَلَذَّ خَواطِرَ الإلْهامِ بِذكْرِكَ عَلَى القُلُوبِ! وَ ما أحْلَى المَسيَر إلَيْكَ بِالأوْهامِ فى مَسالِكِ الغُيُوبِ! وَ ما أطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ! وَ ماأعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ! فَأعِذْنا مِنْ طَرْدِكَ وَإبْعادِكَ، وَاجْعَلْنا مِنْ أخَصِّ عارِفيكَ وَأصْلَحِ عِبادِكَ وَأصْدَقِ طآئِعيكَ وَأخْلَصِ عُبّادِكَ.»
[٣]: (بارالها! چه لذّت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٢] - بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٥٠.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.