جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٦ - غزل ٥٣٥ اى كه در كوى خرابات، مقامى دارى!
|
اى كه با زُلف ورُخِ يار، گذارى شب وروز |
فرصتت باد! كه خوش صبحى وشامى دارى |
|
اى آن كه منزلت بقاء ومقام جمعت نصيب گشته ودر ميان جمع از دوستت غفلت حاصل نمى شود، شب وروز وفرصت خوشى را مى گذرانى، غنيمت دانش كه:
٣٦٨٥
«إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[١]: (بارالها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى واجابتت نمودند وبه آنهانظر افكندى ودر برابر جلال وعظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات كردى وآشكارا ودر ظاهر براى تو عمل نمودند.).
خواجه با اين دو بيت مى خواهد بگويد: سالكى چون من كه دوام فنايش حاصل نگشته وبه مقام جمع نرسيده همواره بايد در نگرانى بسر برد. كنايه از اينكه:
|
زلف بر باد مده، تا ندهى بر بادم |
ناز بنياد مكن، تا نكَنى بنيادم |
|
|
رُخ برافروز، كه فارغ كنى از برگ گُلَم |
قدبرافراز، كه از سرو كُنى آزادم |
|
|
زلف را حلقه مكن، تا نكنى در بندم |
طرّه را تاب مده، تا ندهى بربادم |
|
|
رحم كن بر من مسكين وبه فريادم رس |
تا به خاكِ دَرِ آصف نرسد فريادم[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
اى صبا! سوختگان، بر سر رَهْ منتظرند |
اگر از يار سفر كرده، پيامى دارى |
|
اى نفحات جانبخش حضرت دوست! ويااى بندگانى كه شما را با او قرب وانسى است! چنانچه براى عاشقان وسوختگان او پيام آشنايى ومژده وصال وپايان يافتن روزگار هجرانشان را داريد، بياوريد. كه گدايان ديدار حضرتش به انتظار، در سر راه شما ايستاده اند تا پيامتان را بشنوند. بخواهد بگويد:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٠، ص ٣٠٩.