جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٥ - غزل ٥٣٥ اى كه در كوى خرابات، مقامى دارى!
از اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را وصال ناپايدارى بوده، به هجران مبتلا گشته، سخن از كام يافتگان وناكامى خود به ميان آورده واظهار اشتياق به ديدار دوباره وگلههاى عاشقانه از بىوفاييهاى دوست نموده، مىگويد:
|
اى كه در كوىِ خرابات، مقامى دارى! |
جَمِ وقت خودى ار دست به جامى دارى |
|
اى سالك عاشقى كه تو را به منزلگاه قرب جانان وجايگاهى كه خرابان را آباد مىسازد مقام است، وجام تجلّيات معشوق محبّت او شاملت گرديده، ومنزلت والاى خليفة اللّهى و
«كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذى يَبْصُرُ بِهِ، وَلِسانَهُ الَّذى يَنْطِقُ بِهِ، وَيَدَهُ الَّتى يَبْطِشُ بِها.»
[١]: (گوش او مى شوم كه بدان مى شنود، وچشم او كه به آن مى بيند، وزبان او كه بدان سخن مى گويد، ودستش كه به وسيله آن مى گيرد.) را باذن اللَّه نايل گرديدهاى، خوشا به حالت! در جايى مى گويد:
|
مقامِ امن ومِىِ بىغش ورفيقِ شفيق |
گرت مدام ميسّر شود، زهى توفيق! |
|
|
به مأمنى رو وفرصت شمر غنيمتِ وقت |
كه در كمينگه عمرند، قاطعانِ طريق |
|
|
كجاست اهل دلى؟ تا كند دلالتِ خير |
كه ما به دوست نبرديم رَهْ به هيچ طريق |
|
|
حلاوتى كه تو را در چَهِ زَنَخْدان است |
به كُنهِ او نرسد، صد هزار فكر عميق[٢] |
|
[١] - اصول كافى، ج ٢، ص ٣٥٢، از روايت ٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٦، ص ٢٧٥.