جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٨ - غزل ٥١٩ وصال او زعمر جاودان به
گويا خواجه را وصالى بوده كه، از آن محروم گشته، در اين غزل با بيانات مختلف اظهار اشتياق به ديدار دوباره دوست نموده وعظمت آن را يادآور شده ومى گويد:
|
وصالِ او زعمرِ جاودان بِهْ |
خداوندا! مرا آن دِهْ كه آن بِهْ |
|
آرى، عمر جاودان بىلقاى دوست، به سراب دل خوش كردن واز آب بىبهره ماندن است؛ كه: « [
٣٧١٦
إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ.»
[١]: ( [معبودا] كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى يافت؟.)؛ وبر عكس، عمر جاودان نداشتن امّا لحظه اى به لقاى معشوق حقيقى دست يافتن، بهتر از عمر جاودان بىديدار اوست؛ كه: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»[٢]: (شب قدر، از هزار ماه بهتر است.) ونيز:
٣٤٤٢
«مَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوِّلًا.»
[٣]: (آنكه تو را يافت چه چيزى را از دست داد؟ مسلّماً هركس به جاى تو به ديگرى دل بست وخشنود شد، محروم گشت، وهر كه از تو روى گردان شد، زيان برد.) خواجه هم مى گويد: چون چنين است، محبوبا! «مرا آن دِهْ كه آن بِهْ». در جايى مى گويد:
|
ما سرخوشانِ مست، دل از دست دادهايم |
همرازِ عشق وهمنَفَس جام بادهايم |
|
|
كار از تو مى رود، مددى اى دليلِ راه! |
انصاف مى دهيم، كه از رَهْ فتادهايم[٤] |
|
در جايى مى گويد:
[١] ( ١، ٣) اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - قدر: ٣.
[٣] ( ١، ٣) اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٩، ص ٣٢٢.