جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٥ - غزل ٤٨٩ نكته دلكش بگويم، خال آن مه رو ببين
خواجه هم مى خواهد بگويد: آن محبوبى كه من در پى اويم وخرد خود را براى ديدارش از دست دادم، «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»[١]: (چيزى همانند او نيست.) است، عاشق تا خود را مى بيند به او راه نخواهد يافت، وچون خود را از دست دهد ومخلَص (به فتح لام) شود، او را به ديده او خواهد ديد؛ كه:
٣٣٠٧
«وَأنْتَ الَّذى لا إلهَ غَيْرُكَ ..
وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٢]: (وتويى كه معبودى جز تو نيست ... وتويى كه در هر چيز خود را به من شناساندى تا اينكه آشكارا تو را در هر چيز نگريستم.)
|
از مرادِ شاه منصور، اى فلك! رُخ بر متاب |
تيزىِ شمشير بنگر، نيروىِ بازو ببين |
|
|
حافظ ار در گوشه محراب او نالد، رواست |
اى ملامتگر! خدا را، آن خَم ابرو ببين |
|
بيت اوّل اشاره به عظمت سلطنت «شاه منصور» كه همان «شاه شجاع» است، مىباشد، وبا بيت ختم مى خواهد بگويد: اى آن كه مرا ملامت وسرزنش مى نمايى! بيا تو هم آن محراب ابروى جانان را ببين، تا بفهمى چرا در محراب عبادت او چنين مىنالم. در جايى مى گويد:
|
در نمازم، خَمِ ابروىِ تو در ياد آمد |
حالتى رفت، كه محراب به فرياد آمد |
|
|
از من اكنون، طمعِ صبر دل وهوش مدار |
كآن تحمّل كه تو ديدى، همه بر باد آمد |
|
|
باده، صافى شد ومرغان چمن، مست شدند |
موسم عاشقى وكار، به بنياد آمد[٣] |
|
[١] - شورى: ١١.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٠، ص ١٦١.