جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٤ - غزل ٤٨٩ نكته دلكش بگويم، خال آن مه رو ببين
ومرا به درخشانترين نورِ مقام عزّتت بپيوند، تا عارف وشناساى تو بوده، واز غير تو روگردانده، وتنها از تو ترسان [ومراقب] باشم.) لذا مى گويد:
|
زُلف دلبندش صبا را، بند در گردن نهد |
با هوادارانِ رهرو، حيله هندو ببين |
|
وقتى ملكوت زُلف ومظاهر دلبند يار ما، در تماشاخانهاش، خاصّان درگاه دوست را گرفتار سازد، ببين با سالكين وعشّاق جمالش، چه خواهد كرد. بخواهد بگويد:
|
بر دوختهام ديده، چو باز، از همه عالم |
تا ديده من بر رُخ زيباىِ تو باز است |
|
|
رازى كه بَرِ خلق نهفتيم ونگفتيم |
با دوست بگوييم، كه او مَحْرَمِ راز است |
|
|
در كعبه كوى تو، هر آن كس كه در آيد |
از قبله ابروىِ تو، در عين نماز است[١] |
|
لذا مى گويد:
|
آن كه من در جستجويش از خرد بيرون شدم |
كس نديده است ونبيند مِثْلَش از هر سو ببين |
|
آرى، آن كس كه در جستجوى معشوق حقيقى مى باشد، تا از خرد بيرون نشود، به مشاهدهاش نائل نخواهد شد؛ زيرا خرد راهنماى به دوست است، نه نشان دهنده او؛ كه:
٣٥١٥
«ألْعَقْلُ آلَةٌ اعْطيناها لِمَعْرِفَةِ العُبُودِيَّةِ، لا لِمَعْرِفَةِ الرُّبُوبِيَّةِ.»
[٢]: (عقل، وسيله اى است كه براى شناخت بندگى به ما عنايت شده، نه براى شناخت ربوبيّت.)؛ نشان دهنده او، عشق محبوب است. اينجاست كه حضرتش جاى عقل او مى نشيند؛ كه:
٣٤١٣
«وَلَأسْتِغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَلَأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[٣]: (وهر آينه عقل او [عامل به رضاى خود] را غرق در معرفت وشناخت خود ساخته، وخود به جاى عقل او قرار خواهم گرفت.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٠، ص ١١٠.
[٢] - الاثنى عشريّة فى المواعظ العدديّة، ص ١٩٧.
[٣] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظاللَّه سبحانه، ص ٤٠.