جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣١ - غزل ٥١٢ دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
|
عشق، دُردانه است ومن، غوّاص ودريا، ميكده |
سر فرو بردم در آنجا، تا كجا سر بر كنم[١] |
|
وممكن است بخواهد بگويد: اى آن كه دل به شيرين دهنان ومظاهر عالم طبيعت بستهاى! اينها خود حقيقت دوست نيند، مذاب وآثارى از ملكوت وصفات اويند. زنهار دل به اينان مبند؛ لذا مى گويد:
|
به طهارت گذران منزل پيرىّ ومكن |
خلعتِ شيب، به تشريفِ شباب آلوده |
|
وباز توجّهام دادند وگفتند: هرچند در جوانى از جمالهاى ظاهرى وعيش ونوش با آنان بهره بردى وروح خود را آلوده ساختى؛ كه:
٣٦٣٦
«إلهى وَقَدْ أفْنَيْتُ عُمْرى فِى شِرَّةِ [شَرَهِ] السَّهْوِ عَنْكَ، وَأبْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التَّباعُدِ مِنْكَ.»
[٢]: (بارالها! عمرم را در حرص وآز شديد غفلت از تو فانى ساختم، وجوانى را در مستى بُعد ودورى از تو فرسودم.)؛ حال كه به پيرى رسيدى، ديگر ديده دل از غير دوست بازدار وبه فكر يكتاپرستى شو؛ زيرا: «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ»[٣]: (خداوند براى هيچ كس دو دل در درونش قرار نداده است.) ونيز:
٣٨٩٩
«ألْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ، فَلاتُسْكِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَيْرَاللَّهِ.»
[٤]: (قلب، حرم وسراپرده خداوند است، پس در سراپرده خدا، غير خدا را جاى مده.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
دراين زمانه رفيقى، كه خالى از خلل است |
صراحىِ مِىِ ناب وسفينه غزل است |
|
|
جريده رو، كه گذرگاهِ عافيت تنگ است |
پياله گير، كه عمرِ عزيز بىبدل است |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٣] - احزاب: ٤- ٣.
[٤] - بحارالانوار، ج ٧٠، روايت ٢٧، ص ٢٥.