جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٢ - غزل ٥١٢ دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
|
خَلل پذير بود هر بنا كه مى بينى |
مگر بناى محبّت، كه خالى از خلل است[١] |
|
|
آشنايان رهِ عشق، در اين بحر عميق |
غرقه گشتند ونگشتند به آب آلوده |
|
خلاصه بخواهد از زبان مغبچه باده فروش به خود خطاب كرده وبگويد: آنان كه با معشوق حقيقى پيوند دوستى برقرار نمودهاند، از دنيا بهره مى گيرند؛ ولى پابند زخارف آن نمى شوند؛ كه: «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»[٢]: (مردانى كه تجارت وخريد وفروش آنان را از ياد خدا بازنمى دارد.) ونيز:
٣٤١٠
«يا هِشامُ! إنَّ لُقْمانَ قالَ لِابْنِهِ: ... يا بُنَىَّ! إنَّ الدُّنْيا بَحْرٌ عَميقٌ، قَدْ غَرِقَ فيها عالَمٌ كَثيرٌ، فَلْتَكُنْ سَفينَتُكَ فيها تَقْوَى اللَّهِ، وَحَشْوُها الإيمانَ، وَشِراعُهَا التَّوَكُّلَ، وَقَيِّمُهَا العَقْلَ، وَدَليلُهَا العِلْمَ، وَسُكّانُهَا الصَّبْرَ.»
[٣]: (اى هشام! براستى كه لقمان به پسرش فرمود: ... اى فرزند عزيزم! همانا دنيا درياى ژرفى است كه مردمان بسيارى در آن غرقه گشتهاند؛ بنابراين بايد كِشْتى تو در آن توجّه وپاييدن خداوند، وبار آن ايمان، وبادبانش توكّل، وسرپرست كشتى بانش عقل، وراهنمايش علم وآگاهى، وسُكّانش صبر وشكيبايى باشد.)؛ پس اى خواجه! تو هم بيا وآشناى رَهِ عشق شو، و «مكن، خلعت شيب، به تشريف شباب آلوده» و نيز:
|
پاك وصافى شو واز چاهِ طبيعت بدر آى |
كه صفايى ندهد، آبِ تراب آلوده |
|
باز گفتندم: اى خواجه! همان گونه كه آب گل آلود پاكيزگى نمى دهد، جمع ميان الفت با عالم خاك وخاكيان وانس با پاكان وملكوت آنان ممكن نيست،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٩، ص ٨٣.
[٢] - نور: ٣٧.
[٣] - اصول كافى، ج ١، ص ١٦، از روايت ١١.