جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٠ - غزل ٤٩٢ اى پيك راستان! خبر سرو ما بگو
غزل ٤٩٢ [: اى پيك راستان! خبر سَرْوِ ما بگو ...]
|
اى پيك راستان! خبر سَرْوِ ما بگو |
احوال گل، به بلبلِ دستان سرا بگو |
|
|
ما محرمان خلوتِ انسيم، غم مخور |
با يارِ آشنا، سخن آشنا بگو |
|
|
دلها ز دام طُرّه چو بر خاك مى فشاند |
با آن غريبِ ما، چه گذشت از هوا بگو |
|
|
برهم چو مى زد آن سَرِ زُلْفَيْنِ مشكبار |
با ما سر چه داشت، ز بهرِ خدا بگو |
|
|
گر ديگرت بر آن دَرِ دولت گذر بود |
بعد از اداىِ خدمت وعرض دعا بگو[١] |
|
|
آن كس كه گفت: خاكِ دَرِ دوست، كيمياست |
گو: اين سخن، معاينه در چشم ما بگو |
|
|
مرغ چمن، به مويه من دوش مى گريست |
آخر تو واقفى، كه چه رفت اى صبا! بگو |
|
|
در راه عشق، فرق غنىّ وفقير نيست |
اى پادشاهِ حُسن! سخن با گدا بگو |
|
|
آن مِىْ كه در سبو، دلِ صوفى به عشوه بُرد |
كى در قدح، كرشمه كند ساقيا! بگو؟ |
|
|
آن كس كه منعِ ما زخرابات مى كند |
گو در حضورِ پيرِ من، اين ماجرا بگو |
|
|
جانْ پرور است قصه ارباب معرفت |
رمزى برو بپرس وحديثى بيا بگو |
|
|
هر چند ما بديم، تو ما را بدان مگير |
شاهانه، ماجراىِ گناهِ گدا بگو |
|
|
بر اين فقير، نامه آن محتشم بخوان |
با اين گدا، حكايتِ آن پادشا بگو |
|
|
حافظ! گرت به مجلس او راه مى دهند |
مِىْ نوش وترك زُرق براى خدا بگو |
|
[١] - در بعضى از نسخههاى قديمى، در مصرع دوّم بعد از لفظ« خدمت» لفظ« و» نيست.