جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٨ - غزل ٤٩١ اى آفتاب، آينه دار جمال تو
|
گُل اگر رفت، گو به شادى رو |
باده نابِ چون گلاب بيار[١] |
|
لذا مى گويد:
|
بر صدرِ خواجه، عرضِ كدامين جفا كنم |
شرحِ نيازمندى خود، يا ملال تو؟ |
|
به پيشگاه خواجه عالم، رسول اللَّه ٦ از كدام غم وغصّه خود سخن بگويم، از نيازمندىام به ديدارت بگويم، ويا از ملامت وهجران كشيدنهاى خويش؟.
وممكن است منظور خواجه از «صدر خواجه»، سينه خودش باشد. بخواهد بگويد: سينه من تحمّل كدامين جفاهايت را بكشد، «شرح نيازمندى خود، يا ملال تو؟» در جايى مى گويد:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلا بگردان |
|
|
اى نورِ چشمِ مستان! در عين انتظارم |
چنگ حزين وجامى، بنواز يا بگردان |
|
|
حافظ! زخوب رويان، قسمت جز اينقدر نيست |
گر نيستت رضايى، حكم قضا بگردان[٢] |
|
|
حافظ! در اين كمند سَرِ سَرْكِشان بسى است |
سوداى كج مپز، كه نباشد مجال تو |
|
اى خواجه! آنان كه مدّعى محبّت وعشق محبوب تو بودهاند، بسيارند، وتا در اين راه سر خود را نداده وفانى وشهيد او نگشتهاند، از دوست بهره اى نبردهاند.
گمان مكن كه تا خود را در پيشگاهش نبازى، وصالش نصيبت خواهد شد. حال، اگر خود را براى اين امر آماده نمودهاى، دم از عشق او زن، وگرنه «نباشد مجال تو». در.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.