جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٥ - غزل ٤٩٢ اى پيك راستان! خبر سرو ما بگو
مىسازى؟».) ويا مى خواست پس از ديدار در عالم طبيعت به هجرانمان مبتلا سازد تا بازش با مجاهدات بيابيم؟ «زبهرِ خدا بگو».
ويا بخواهد بگويد: اى پيك راستان! با او بگو آن روزى كه در اين عالم پرده كثرات برمى داشتى وعطر جمالِ خود را از ملكوتشان ظاهر مى ساختى، با عشّاق خويش چه نظر داشتى؟ مىخواستى روزى با جلالت به هجرانشان مبتلا سازى؟ به گفته خواجه در جايى:
|
زُلْفَيْنِ سِيَهْ، خَم به خَم اندر زده اى باز |
وقتِ من شوريده، به هم در زده اى باز |
|
|
بر ساغر عيشم زده اى سنگ، وليكن |
با تو چه توان گفت؟ كه ساغر زده اى باز |
|
|
از دودِ دل خستهام اى دوست! حذر كن |
كآتش به من سوختهْ دل، در زده اى باز[١] |
|
|
گر ديگرت بر آن دَرِ دولت گذر بود |
بعد از اداىِ خدمت وعرض دعا بگو |
|
|
آن كس كه گفت: خاكِ دَرِ دوست، كيمياست |
گو: اين سخن، معاينه در چشم ما بگو |
|
اى پيك راستان! چنانچه باز گذرت به پيشگاه معشوق حقيقى ما افتاد، پس از حمد و ثنا بگويش: اين سخنى كه مى گويند: «خاكِ دَرِ تو وبندگى درگاهت، كيميايى است كه وجود انسان را طلا مى سازد.»، مىخواهيم آشكارا آن را ببينيم، وآنچه درباره برگزيدگانش فرموده، كه: «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ»[٢]: (همانا او از بندگان مُخلَص وپاك به تمام وجود ما مى باشد.) درباره ما بگويد، كه:
٣٣١٨
«إلهى! ... وَألْحِقْنا بِالعِبادِ [بِعبادِكَ] الَّذينَ هُمْ بِالبِدارِ إلَيْكَ يُسارِعُونَ، وَبابَكَ عَلَى الدَّوامِ يَطْرُقُونَ، وَإيّاكَ فِى اللَّيْلِ يَعْبُدُونَ، وَهُمْ مِنْ هَيْبَتِكَ مُشْفِقُونَ.»
[٣]: (معبودا! ... وما را به آن گروه از بندگانت كه به پيشى گرفتن به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٨، ص ٢٤٥.
[٢] - يوسف: ٢٤.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.