جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٥ - غزل ٥٢٦ اى در رخ تو پيدا، انوار پادشاهى
مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ.»
[١]: (معبودا! اگر در سير به درگاهت زاد وتوشهام اندك است، بى گمان با توكّل وواگذار نمودن كارهايم بر تو، حسن ظنّ وگمان نيك به تو دارم ... از تو مسئلت دارم ... كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان وانعام نيكويت، در قرب به تو ونزديكى ومنزلت يافتن در نزدت وبهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
بازآى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاقِ بندگىّ ودعاگوى دولتم |
|
|
زآنجا كه فيض جام سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى، زظلمات حيرتم |
|
|
هر چند غرقِ بحرِ گناهم زشش جهت |
تا آشناىِ عشق شدم، زاهل رحمتم |
|
|
دريا وكوه در رَهْ ومن، خسته وضعيف |
اى خضر پى خجسته! مدد كن به همّتم[٢] |
|
|
جور از فلك نيايد، تا تو مَلَك صفاتى |
ظلم از جهان برون شد، تا تو جهان پناهى |
|
كنايه از اينكه: معشوقا! دوران فلك وزمان وايّام چه كاره اند كه جور به من بنمايند وجهان چيست كه به من ظلم كند. بيا ونظر لطفى به خواجهات بنما تا تمام ناراحتى هايم با ديدار وتجلّيات جمالى وپناه دادنم در كنف عنايتت، از ميان برود؛ زيرا دانستهام آنچه بر من مى رسد، از جانب توست وتو جز خوبى به بندگانت روا نمىدارى. در جايى مى گويد:
|
جمال كعبه مگر عُذرِ رهروان خواهد |
كه جانِ زنده دلان سوخت در بيابانش |
|
|
بدين شكسته بيت الحَزَن كه مى آرَد |
نشان يوسفِ دل، از چَهِ زنخدانش[٣] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمددِ لُطفِ تو كارى از پيش |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.