جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٢ - غزل ٥٢٧ اى دل! آن به كه خراب از مى گلگون باشى
|
صُحبت عافيتت، گرچه خوش افتاداى دل! |
جانب عشق عزيز است، فرومگذارش[١] |
|
|
كاروان رفت وتو در خواب وبيابان در پيش |
كى روى؟ ره زكه پرسى؟ چه كنى؟ چون باشى؟ |
|
اى خواجه! واى سالك! اگر تا فرصتت هست، عاشقى را اختيار نكنى، كى خواهى كرد؟ كاروان انبياء واولياء : كه تو را دعوت به منزلگاه قرب مى نمودند، همه رفتند، وتو به خواب غفلت رفته اى وسر به بستر استراحت نهادهاى، آيا نمىدانى كه دنيا جاى استراحت نيست. بيدار شو واز آن بزرگواران پيروى نما. تا كى مىخواهى از قافله عشّاق دور بمانى؟ پس از اين، چه خاكى به سر مى كنى؟
وچگونه به پيشگاه دوست حاضر خواهى شد؟ در جايى مى گويد:
|
حاصل كارگه كَون ومكان اين همه نيست |
باده پيش آر، كه اسباب جهان اين همه نيست |
|
|
از دل وجان، شرف صحبت جانان غرض است |
همه آن است، وگرنه دل وجان اين همه نيست |
|
|
پنج روزى كه در اين مرحله مُهلت دارى |
خوش بياساى زمانى، كه زمان اين همه نيست[٢] |
|
در واقع مى خواهد بگويد: «اى دل! آن بِهْ كه خراب از مِىِ گلگون باشى»؛ لذا مىگويد:
|
نقطه عشق نمودم به تو هان! سهو مكن |
ورنه چون بنگرى از دايره بيرون باشى |
|
اى خواجه! نكته هايى كه در ابتداى غزل وپس از آن گفتمت به عمل آر وآن را فراموش مكن وبكار بند؛ «ورنه چون بنگرى از دايره بيرون باشى» از طريق عبوديّت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٣، ص ٩٢.