جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٨ - غزل ٥٣٨ با مدعى مگوييد، اسرار عشق و مستى
٣٥٨٧
يَشَأْ لَمْ يَكُنْ.»
[١]: (آنچه خدا خواست، انجام مى شود، وآنچه نخواهد، انجام نمى شود.) وهمچنين:
٣٥٨٨
«إلهى! حُكْمُكَ النّافِذُ وَمَشِيَّتُكَ القاهِرَةُ لَمْ يَترُكا لِذِى مَقالٍ مَقالًا، وَلالِذى حالِ حالًا.»
[٢]: (معبودا! فرمان نافذ وگذرا وخواست چيره تو، نه سخنى براى گوينده اى باقى گذاشته ونه حالى براى صاحب حالى.) اينجاست كه اين فكر از اوج سربلندى، به خاك پستى مىنشاندت، واز مقام قرب وانس با او زير افكنده خواهى شد.
|
عاشق شو ار نه روزى، كارِ جهان سرآيد |
ناخواندهْ نقشِ مقصود، از كارگاه هستى |
|
اى سالك عاشق! تا زود است وعمر باقى است، براى رسيدن به كمال وقرب جانان دست به دامن عشق او زن وعمر گرانمايه به بطالت مگذران، كه تو را در اين جهان وجهان ديگر، تنها سرمايه محبّت اوست، كارى كن كه پس از عالم انگشت حسرت به دندان ندامت نگزى. به گفته خواجه در جايى:
|
اى دل! بيا كه ما به پناه خدا رويم |
زآنچ آستينِ كوته ودستِ دراز كرد |
|
|
صنعت مكن، كه هر كه محبّت نه راست باخت |
عشقش به روىِ دل، دَرِ محنت فراز كرد |
|
|
فردا كه پيشگاهِ حقيقت شود پديد |
شرمنده رهروى، كه عمل بر مجاز كرد![٣] |
|
|
آن روز ديده بودم، اين فتنه ها كه برخاست |
كز سركشى زمانى، با ما نمى نشستى |
|
محبوبا! اينكه در مقام عزّت با بندگان نمى نشينى ونمى خواهى ايشان دم از خويش زنند، آن را در ازل ديده بودم. شايد بخواهد با اين بيان بگويد: درست است تو چنينى، امّا من نمى توانم آسوده بنشينم ودر هجران بسر برم وهيچ نگويم؛ در.
[١] - بحارالانوار، ج ٧٧، ص ١١٧، روايت ٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٩، ص ١٨٢.