جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣ - غزل ٤٨٤ مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان
|
به زُلف گوى: كه آيينِ سركشى بگذار |
به طُرّه گوى: كه قلبِ ستمگرى بشكن |
|
|
برون خرام وببر گوىِ نيكى از همه كس |
سزاىِ حور دِهْ ورونقِ پرى بشكن[١] |
|
|
حافظ! زخوب رويان قسمت جز اينقدر نيست |
گر نيستت رضايى، حكم قضا بگردان |
|
اى خواجه! طريقه خوب رويان ومحبوب حقيقىات بر كرشمه وناز بوده وهست، ومعشوق كُشى همواره كار او مى باشد؛ زيرا تا كُشته نشوند زنده به دوست نمىگردند. «گر نيستت رضايى، حكم قضا بگردان»؛ كه
٣٢٨٦
«ألْحَمْدُللَّهِ الَّذى لَيْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ.»
[٢]: (حمد وسپاس مخصوص خداوندى است كه چيزى نمى تواند قضا واراده حتمى او را دفع نمايد.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
دست در حلقه آن زلفِ دوتا نتوان كرد |
تكيه بر عهد تو وبادِ صبا نتوان كرد |
|
|
آنچه سعى است، من اندر طلبت بنمودم |
اين قدر هست، كه تغيير قضا نتوان كرد |
|
|
نظرِ پاك توان در رُخ جانان ديدن |
كه در آئينه نظر جز به صفا نتوان كرد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٣٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص. ١٤٧