جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٣ - غزل ٥٣١ اى زشرم عارضت، گل كرده خوى!
|
دگرم مگو: كه خواهم، كه زدرگهت برانم |
تو بر اين ومن برآنم، كه دل از تو برندارم[١] |
|
|
عود در آتش نِهْ ومنقل بسوز |
غم مخور از شدّت سرماىِ دى |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! چنانچه يار برايت جلوه نمود، به مقدمش عود نثار كن وهستى خود را در پيشگاهش بسوز، ودر فكر برقرارى آن مباش، كه سعادت تو در شهودِ نيستىات مى باشد. در جايى مى گويد:
|
روى بنما ووجودِ خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان را، همه گو باد ببر |
|
|
ما كه داديم دل وديده به طوفانِ بلا |
گو بيا سيل غم وخانه زبنياد ببر |
|
|
سينهگو، شعله آتشكده پارس بكُش |
ديدهگو، آبِ رُخ دجله بغداد ببر |
|
|
دوش مى گفت: به مژگان درازت بكشم |
يارب! از خاطرش انديشه بيداد ببر[٢] |
|
|
باتو زين پس، گر فلك خوارى كند |
بازگو در حضرت داراىِ رى |
|
|
خسروِ آفاق بخشاش كز عطا |
نامه حاتم، زنامش گشت طى |
|
اى خواجه! چون محبوب، باده تجلّياتت بخشيد، به حكمِ
«ألبَلآءُ لِلوِلآء.»
: (بلا وگرفتارى، به جهت دوستى ومحبّت مى باشد.) ممكن است ابتلائات وخوارى از هر طرف به تو رو آورد، آن را به دوست بازگو، آن دوستى كه در عطا وبخشش وعنايات، از همه جهانيان برترى دارد ونمى گذارد خوارى از فلكت رسد.
وممكن است اين دو بيت در مقامِ مدح يكى از پادشاهان وقت خويش باشد.
|
چنگ را بر دست مطرب نِهْ دمى |
گو، رگش بخراش وبخروشم ز وى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٠، ص ٣٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.