جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٤ - غزل ٥٣١ اى زشرم عارضت، گل كرده خوى!
كنايه از اينكه: اى دوست! در ابتلائات، نفحات ونسيمهاى وجد آورنده خود را بفرست، تا در طرب ونشاط وشور عشقم به تو بيافزايد وتوجّه به ناهمواريها نداشته باشم. به گفته خواجه در جايى:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر، شرابِ ناب بيار |
|
|
داروى دردِ عشق، يعنى مِىْ |
كوست درمانِ شيخ وشاب بيار |
|
|
بزن اين آتش مرا آبى |
يعنى آن آتشِ چو آب بيار[١] |
|
|
جامِ مِىْ پيش آر وچون حافظ مخور |
غم، كه جَمْ كِىْ بود، يا كاوُوسِ كِىْ؟ |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! چنانچه ابتلائاتت به رنج وتعب دچار نمود، به مراقبه وياد حضرت دوست بپرداز وغم بر ايّام گذشته وپيشامدهاى زمان مخور. به گفته خواجه در جايى:
|
چون نقشِ غم، زدور ببينى، شراب خواه |
تشخيص كرده ايم ومداوا مقرّر است |
|
|
ما باده مى خوريم وحريفان غمِ جهان |
روزى، به قدرِ همّت هركس مقدّر است[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.