جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦١ - غزل ٤٨٧ خوشتر از فكر مى وجام، چه خواهدبودن؟
|
رندى آموز وكَرَم كن، كه نه چندين هنر است |
حَيَوانى كه ننوشد مِىْ وانسان نشود |
|
|
گوهرِ پاك ببايد، كه شود قابلِ فيض |
ورنه هر سنگ وگِلى، لؤلؤ ومرجان نشود |
|
|
هر كه در پيشِ بُتان، بر سر جان مى لرزد |
بى تكلّف، تن او، لايقِ قربان نشود |
|
|
ذرّه را تا نبود همّتِ عالى حافظ! |
طالبِ چشمه خورشيدِ درخشان نشود[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
دسترنجِ تو همان بِهْ كه شود صرف به كام |
ورنه دانى، كه به ناكام چه خواهد بودن |
|
سزاوار است از سرمايه عمر خويش بهره اى جز كام گرفتن از دوست را نخواهى؛ زيرا آن كه اين كام نگرفت، كامى ديگرش ندهند ودر ناكامى خواهد مرد؛ كه:
٣٢٩٥
«لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوِّلًا، كَيْفَ يُرجى سِواكَ، وَأنْتَ ما قَطَعْتَ الإحْسانَ؟! وَكَيْفَ يُطْلَبُ مِنْ غَيْرِكَ، وَأنْتَ ما بَدَّلْتَ عادَةَ الإمْتِنانِ؟!.»
[٢]: (بى گمان هركس به جاى تو، به غير تو خرسند وراضى گشت، محروم شد، ومسلّماً آن كه از تو روى گردان شد، زيان بُرد.
چگونه مى توان به غير تو اميدوار شد در صورتى كه احسان ونيكى خويش را قطع ننمودهاى؟! وچگونه مى توان از غير تو طلب نمود، وحال آنكه شيوه امتنان ونوازشگرى خويش را تغيير ندادهاى؟!) به گفته خواجه در جايى:
|
چو بر شكست صبا، زُلفِ عَنْبَر افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شد جانش |
|
|
جمال كعبه مگر عُذر رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان، سوخت در بيابانش[٣] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
هركه شد محرم دل، در حرم يار بماند |
وآن كه اين كار ندانست، در انكار بماند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.