جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٢ - غزل ٥٠٦ اى از فروغ رويت، روشن چراغ ديده
|
همچون تو نازنينى، سر تا به پا لطافت |
گيتى نشان نداده، ايزد نيافريده |
|
كجا چون تويى را در يكتايى وصمديّت جهان هستى نشان داده؟ كه: «قُلْ: هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، اللَّهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»[١]: (بگو: خدا يكتاى بىهمتاست، خداوند بىنياز [ومبرّاى از صفات مخلوقات] مىباشد، نه زاييده ونه زاده شده، وهرگز احدى همتاى او نبوده است.) ونيز:
٣٣٩٢
«ألْحَمدُ للَّهِ الَّذى لايَبْلُغُ مِدْحَتَهُ القآئِلُونَ ... ألَّذى لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَلانَعْتٌ مَوْجُودٌ وَلاوَقْتٌ مَعْدُودٌ وَلاأجَلٌ مَمْدُودٌ.»
[٢]: (حمد وسپاس خدايى كه گويندگان به مدح وستايش او نمى رسند ... خدايى كه براى صفت او نه حدّ ومرزى معيّن، ونه توصيف وسپاس شايسته او ونه وقت وزمانى معلوم، ونه اجل وفرجام مشخّصى مى باشد.).
واى دلبرى كه:
|
هر زاهدى كه ديده ياقوتِ مى فروشت |
سجّاده ترك داده، پيمانه در كشيده |
|
هر زاهدى لبان حيات بخش وجمال ميفروش ومست كنندهات را بديد وحجاب از فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٣]: (همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد.) او برداشته شد، از زهد خشك خود دست كشيد وترك سجّاده قشرى گفت وبه عبادت خالصانه روى آورد وبه «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً»[٤]: (پس استوار ومستقيم روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما.) مشغول گشت و
٣٣٩٣
«وَلكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبادَةِ، فَعَبَدْتُكَ.»
[٥]: (وليكن تو را شايسته وسزاوار پرستش يافتم و تو را پرستيدم.) گفت.
واى دلدارى كه:
[١] - توحيد: ٤- ١.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه ١.
[٣] ( ٣، ٤) روم: ٣٠.
[٤] ( ٣، ٤) روم: ٣٠.
[٥] - بحارالانوار، ج ٤١، ص ١٤، روايت ٤.