جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩ - غزل ٤٨١ ما سرخوشيم وباده ما در پياله كن
خواجه در جايى:
|
اى دل! بيا كه ما به پناه خدا رويم |
زآنچ آستينِ كوته ودست دراز كرد |
|
|
صنعت مكن، كه هر كه محبّت نه راست باخت |
عشقش، به روى دل، دَرِ محنت فراز كرد |
|
|
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد |
شرمنده رهروى، كه عمل بر مجاز كرد |
|
|
حافظ! مكن ملامت رندان، كه در ازل |
ما را خدا ز زهد وريا بىنياز كرد[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
صوفى! به گريه، چهره مجلس بشو چو شمع |
آهنگِ رقص با همه از آه وناله كن |
|
اى زاهد! ويااى سالك! اگر مى خواهيد دوست شما را با مشاهداتش به وجد وشور وشعف در آورد، با گريستن، غبارِ كدورت از چهره وجود خويش بشوييد، تا حضرت محبوب به ديدارهاى گوناگون وبه وجد آورندهاش نايلتان سازد. در جايى مى گويد:
|
غُسل در اشك زدم، كاهل طريقت گويند: |
پاك شو اوّل وپس ديده بر آن پاك انداز |
|
|
چشم آلوده، نظر از رُخ جانان دور است |
بر رخ او، نظر از آينه پاك انداز[٢] |
|
ويا بخواهد بگويد: اى زاهد! ويااى آنان كه در پى ديدار حضرت دوستيد! چهره دل خود را با گريستن وآه وناله چون من صفا دهيد، تا به سرمستى وبدمستى بگراييد. به گفته خواجه در جايى:
|
صوفى! بيا كه خرقه سالوس بركشيم |
وين نقش زرق را خط بطلان به سر كشيم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٩، ص ١٨٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.