جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠ - غزل ٤٨٦ يارب! آن آهوى مشكين! به ختن بازرسان
پيش از بيان ابيات اين غزل، سزاوار است خواننده محترم را توجّه به مقدمهاى بدهيم، وآن اين است كه: بشر (غير از انبياء واولياء :) چون به عبوديّت ورياضات، پرده وحجاب از ديده دلش بركنار شود، توجّه به عالمِ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[١]: (وهمه نامها و كمالات خود را به آدم آموخت.) وفطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[٢]: (همان فطرت وسرشت خدايى، كه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگونى اى در آفرينش خدا نيست.) مىنمايد ومى خواهد رجوع وتوجّهاش به فطرت وانس با محبوبش باشد؛ كه: «إِنَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[٣]: (همانا ما از آن خداييم وبه سوى او باز مى گرديم.) و «وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى»[٤]: (وبراستى كه سرانجام وفرجام [تمام امور] به سوى پروردگار توست.). ولى از طرفى خود را اسير بدن عنصرى وتكاليف آن مى بيند؛ بايد بخورد، بياشامد، معاشرت وازدواج كند؛ اينجاست كه تمنّاى دوام توجّه به عالم «لا اسمى ولارسمى» را مى نمايد، تا در عين اسارت به عالم مادّه وطبيعت، توجّه به آن نداشته وهمواره مستغرق انوار الهى ومنزلگاه لا اسمى ولا رسمى باشد؛ كه:
٣٥٦٠
«وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِك، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٥]: (بارالها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى.
[١] - بقره: ٣١.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - بقره: ١٥٦.
[٤] - نجم: ٤٢.
[٥] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.