جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٢ - غزل ٥٣٧ اين خرقه كه من دارم، در رهن شراب اولى
آرام مى گيرد. آگاه باشيد! كه دلها تنها به ياد خدا آرام مى گيرند.) ونيز: «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ، فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ، وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ، وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»[١]: (هر آينه مى دانيم كه از آنچه مى گويند دلتنگ مى شوى، پس با حمد و سپاسِ پروردگارت او را تسبيح نما، واز سجده كنندگان باش، وتا آمدن يقين [ولحظه مرگ] به عبادت پروردگارت بپرداز.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
دگر زمنزل جانان سفر مكن درويش! |
كه سير معنوى وكُنجِ خانقاهت بس |
|
|
به صدر مصطبه بنشين وساغرِ مى نوش |
كه اين قَدَر زجهان، كسب مال وجاهت بس |
|
|
فلك، به مردم نادان دهد زمامِ مراد |
تو اهل دانش وفضلى وهمين گناهت بس |
|
|
اگر كمين بگشايد غمى زگوشه دل |
حريم درگهِ پير مغان، پناهت بس[٢] |
|
|
از همچو تو دلدارى، دل برنكنم، آرى |
گر تاب كشم بارى، زآن زلفِ بتاب اولى |
|
محبوبا! من نه آنم كه سختيهاى ايّام هجران ومشكلات باعث شود كه دل از تو برگيرم. چرا كه چون تويى را در جمال وكمال نمى يابم. اگر بناست ناراحتى كشم، چه بهتر كه از تو كشم وپيچيدگى زلف وكثراتت را تحمّل نمايم، كه مرا از مشاهده جمال وملكوتشان بازداشته. بخواهد بگويد:
|
عشقت نه سرسرى است، كه از سر بدر شود |
مهرت نه عارضى است، كه جاى دگر شود |
|
|
عشق تو در وجودم ومهرِ تو در دلم |
با شير اندرون شد وبا جان بدر شود[٣] |
|
وبگويد:
|
دست از طلب ندارم، تا كامِ من برآيد |
يا جان رسد به جانان، يا خود زتن برآيد |
|
[١] - حجر: ٩٩- ٩٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٥، ص ٢٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.