جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٤ - غزل ٥٣٠ اى روضه بهشت، زكويت حكايتى
٣٥٥٢
شَىْءٍ.»
[١]: (وتويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى پس تو را آشكار وهويدا در هر چيز ديدم.).
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
بى تواى سروِ روان! با گُل وگلشن چه كنم؟ |
زُلفِ سنبل چه كشم، عارضِ سوسن چه كنم؟ |
|
|
مددى گر به چراغى نكند آتشِطور |
چاره تيرهْ شبِ وادى ايمن چه كنم؟ |
|
|
شاهِ تُركان چو پسنديد وبه چاهم انداخت |
دستگير ار نشود لطفِ تَهَمْتَن چه كنم؟ |
|
|
خون من ريختى ازناوكِ دلدوزِ فراق |
خودبگوبا تو من اى ديده روشن! چه كنم؟[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
در آرزوىِ خاك دَرِ دوست سوختيم |
ياد آوراى صبا! كه نكردى حمايتى |
|
اى نفحات ونسيمهاى كوى جانان! ويااى آنان كه شما را به كوى او بار است! چه شده از آرزومندان كوى جانان حمايتى نمى كنيد؟ در اين آرزو كه دوست ما را به بندگى خويش بپذيرد، ويا به خود راه دهد، سوختيم. در جايى مى گويد:
|
به چشم مِهْر اگر با من مَهام را يك نظر بودى |
از آن سيمينْ بدن كارم، به خوبى خوبتر بودى |
|
|
زشوق افشاندمى هر دم، سرى در پاى جانانم |
دريغا! گر متاعِ من، نه از اين مختصر بودى |
|
|
همش مهر آمدى بر من، زمهر آن شاه خوبان را |
گر از دردِ دلِ زارم، يكى روزش خبر بودى[٣] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٤، ص ٢٩٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.