جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨١ - غزل ٥١٩ وصال او زعمر جاودان به
با من گفتگو نمايند. اى پسر عمران! از دل خويش خشوع وفروتنى، واز تَنِ خود خضوع وافتادگى، واز چشمانت اشك بسيار به من دِهْ، ودر تاريكيهاى شب مرا بخوان، مسلّماً مرا نزديك واجابت كننده خواهى يافت.)
|
دلا! دايم گداىِ كوى او باش |
به حكمِ آنكه دولت، جاودان بِهْ |
|
اى خواجه! گدايى خود را به كسى اظهار نما كه دولتش جاودان مى باشد؛ وبگو:
٣٤٤٩
«إلهى! كَسْرى لايَجْبُرُهُ إلّالُطْفُكَ وَحَنانُكَ، وَفَقْرى لايُغْنيهِ إلّاعَطْفُكَ وَإحْسانُكَ، وَرَوْعَتى لايُسَكِّنُها إلّاأمانُكَ، وَذِلَّتى لايُعِزُّها إلّاسُلْطانُكَ، وَامْنِيَّتى لايُبَلِّغُنيها إلّافَضْلُكَ.»
[١]: (معبودا! شكستم را جز لطف ومهربانىات درمان نمى كند، وفقر ونادارىام را جز عطوفت ونوازش واحسان ونيكى تو بىنياز نمى گرداند، وبيم وهراسم را جز امان وآرام بخشى تو فرو نمى نشاند، وذلّت وخوارىام را جز سلطنت تو عزيز وارجمند نمى نمايد، و جز فضل وبزرگوارىات مرا به آرزويم نمى رساند.).
ويا بخواهد بگويد: گدايى جانان را اختيار نما تا دولت جاودان بيابى، وبقاى ابد وحيات هميشگى بخشدت. به گفته خواجه در جايى:
|
به سرِّ جامِ جَمْ آنگه نظر توانى كرد |
كه خاكِ ميكده، كُحلِ بصر توانى كرد |
|
|
گدايىِ دَرِ ميخانه، طُرْفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك زَرْ توانى كرد |
|
|
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد |
كه خدمتش، چو نسيمِ سحر توانى كرد[٢] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
خيز تا از دَرِ ميخانه، گشادى طلبيم |
بر دَرِ دوست نشينيم ومرادى طلبيم |
|
|
زادِ راهِ حرمِ دوست نداريم، مگر |
به گدايى، زدر ميكده، زادى طلبيم[٣] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.