جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٤ - غزل ٤٩٢ اى پيك راستان! خبر سرو ما بگو
نموده بود، چون خواست به هجرانشان مبتلا سازد واز دام طرّهاش بريزد، بگو ببينم، دل ما در اين ميان چه حالى داشت؟ بخواهد بگويد:
|
آن يار، كز او خانه ما، جاىِ پرى بود |
سر تا قدمش، چون پرى از عيب برى بود |
|
|
دل گفت: فروكش كنم اين شهر به بويش |
بيچاره ندانست، كه يارش سفرى بود |
|
|
خودرا بكُش اى بلبل! ازاين رشك، كه گل را |
با باد صبا، وقتِ سحر، جلوه گرى بود |
|
|
عذرش بِنِهْ اى دل! كه تو درويشى واو را |
در مملكت حُسن، سرِ تاجْورى بود[١] |
|
|
برهم چو مى زد آن سَرِ زُلفَيْنِ مُشكبار |
با ما سرِ چه داشت؟ زبَهْرِ خدا بگو |
|
اى پيك راستان! بگو ببينم، چون حضرت دوست اخذ ميثاق از بنى آدم ونبيّين : نمود وخويش را از ملكوت آنان جلوه گر ساخت و «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (وايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم.) ونيز «وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً»[٣]: (واز ايشان پيمانى سخت ومحكم گرفتيم.) فرمود، چه غرضى از برهم زدن زلفين (جلال وجمال) مشكبارش در عالم خلقت نورى داشت؟ تنها مى خواست حجّت بر ما تمام شود وبا آمدن به عالم طبيعت وبازگشت به قيامت عذرى نداشته باشيم، كه: «أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ: إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ، أَوْ تَقُولُوا: إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ، وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ؟!»[٤]: (تا مبادا در روز قيامت بگويند: «كه ما از اين [جريان] غافل بوديم» يا بگويند: «بى گمان پدران ما پيش از اين شرك ورزيدند وما فرزندان ونسل بعدى آنان بوديم [واختيارى نداشتيم تا باز خواست شويم]، پس آيا ما را به جهت آنچه اهل باطل انجام دادند، هلاك ونابود.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٧.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - احزاب: ٧.
[٤] - اعراف ١٧٣- ١٧٢.