جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٩ - غزل ٥١٢ دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
يار با من سخنها داشتند، وافسوس كنان مى گفتند: اى آن كه تمنّاى ديدار او را دارى! بيدار شو واز عالم خيال وطبيعت بيرون آى، كه تا بكلّى از خود بيرون نشوى، به مشاهده كامل حضرتش نايل نخواهى شد. به گفته خواجه در جايى:
|
دست از مسِ وجود، چو مردانِ رَهْ بشوى |
تا كيمياى عشق بيابىّ وزَرْ شوى |
|
|
خواب وخورت، زمرتبه عشق دور كرد |
آن دم رسى به دوست، كه بىخواب وخور شوى |
|
|
گر نور عشقِ حق، به دل وجانت اوفتد |
باللَّه، كز آفتابِ فَلَك، خوبتر شوى |
|
|
از پاى تا سرت، همه نور خدا شود |
در راهِ ذوالجلال، چو بىپا وسر شوى[١] |
|
همچنين تجلّيات اسماء و صفاتى دوست گفتند:
|
شست وشويى كن وآنگه به خرابات خرام |
تا نگردد زتو اين ديرِ خراب، آلوده |
|
اى خواجه! ابتدا بايد از تعلّقات عالم طبيعت شستشوى كامل نمايى، وسپس طالب ديدار حضرتش گردى، تا از خرابى به آبادى كشيده شوى؛ در جايى مى گويد:
|
رويش به چشمِ پاك توان ديد چون هلال |
هر ديده، جاىِ جلوه آن ماه پاره نيست |
|
|
فرصت شمر طريقه رندى، كه اين نشان |
چون راه گنجِ بر همه كس آشكاره نيست[٢] |
|
از خويش نرستگان، نه تنها خود از ما بهرهمند نمى شوند، كه محلّ پاكان وخرابات را هم آلوده خواهند كرد. كنايه از اينكه: پاكان را با ناپاكى خود متّهم ساخته وخواهند گفت: ايشان را در نزد دوست منزلتى نمى باشد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٤، ص ٣٧٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٤، ص ٩٣.