جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٣ - غزل ٥٢١ أتت روآئح رند الحمى وزاد غرامى
اى دوست! با آنكه در گذشته به تمام تجلّىات نديدم، دورىات مرا به ضعف وناتوانى كشاند. اگر رخسار ماهت را به تمام مى ديدم هجرت با من چه مى كرد؟
كنايه از اينكه: باز جلوه نما وبه پريشانىام پايان بخش. در جايى مى گويد:
|
اى كه مهجورى عُشّاق روا مى دارى! |
بندگان را زِ بَرِ خويش جدا مى دارى! |
|
|
تشنه باديه را هم به زلالى درياب |
به اميدى كه در اين رَهْ به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودى وبهل كردمت اى جان! ليكن |
بِهْ از اين دار نگاهش كه مرا مى دارى[١] |
|
|
وَإنْ دُعيتُ بِنَجْدٍ وَصِرْتُ ناقِضَ عَهْدٍ |
فَما تَطَيَّبَ نَوْمى وَما اسْتَطابَ مَنامى[٢] |
|
كنايه از اينكه: اگر حضرت محبوب مرا به وصال خود خوانده بود ومن نقض عهد كرده بودم ودعوت او را اجابت ننموده بودم، خواب بر من گوارا نمى شد.
بخواهد با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوباره وى نموده وبگويد: دوست مرا به خود نخواند، وگرنه به استقبال مشاهدهاش مى شتافتم. به گفته خواجه در جايى:
|
بخت از دهانِ يار نشانم نمى دهد |
دولت، خبر زرازِ نهانم نمى دهد |
|
|
از بَهْرِ بوسه اى زلبش جان همى دهم |
اينم نمى ستاند وآنم نمى دهد |
|
|
مُردَم زانتظار ودر اين پرده راه نيست |
يا هست وپرده دار نشانم نمى دهد[٣] |
|
وممكن است بخواهد بگويد: در ازلم دوست به ديدارش خواند و «بَلى، شَهِدْنا»[٤]: (آرى گواهى مى دهيم.) گفتم، ودر عالم خاكى آن را از ياد بردم، ديگر خواب به چشمم خوش نمى آيد، مگر اينكه باز از او «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٥]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟) بشنوم، و «بَلى، شَهِدْنا» گويم. بخواهد بگويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.
[٢] - واگر در سرزمين« نجد» خوانده شدم وپيمان شكستم- پس خوابم پاكيزه، وخوابگاهم خوش نيست.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥، ص ١٢٥.
[٤] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢،
[٥] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢،