جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٢ - غزل ٥٢١ أتت روآئح رند الحمى وزاد غرامى
وَمُنْقِذِالامَّةِ مِنَ الغُمَّةِ؛ فَاجْعَلْهُما لى سَبَباً إلى نَيْلِ غُفْرانِكَ، وَصَيِّرْ هُما لى وُصْلَةً إلَى الفَوْزِ بِرِضْوانِكَ.»
[١]: (معبودا! من [براى نيل] به درگاهت وسيله اى جز نوازشهاى مهر ورأفت تو ندارم، ودستاويزى جز مهربانيها وعواطف رحمت تو وشفاعت وميانجيگرى پيامبرت، پيامبر رحمت ورهايى دهنده امّت از غم وغصّه واندوه، ندارم. پس اين دو را سبب ووسيله نيل به آمرزشت، وپيوستن به كاميابى ورستگار شدن به رضا وخشنودىات بگردان.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
ز دستِ كوته خود زير بارم |
كه از بالابلندان شرمسارم |
|
|
مگر زنجير مويى گيردم دست |
وگرنه سر به شيدايى برآرم |
|
|
سرى دارم چو حافظ مست، ليكن |
به لطفِ آن پرى اميدوارم[٢] |
|
|
اميد هست كه زودت به كام خويش ببينم |
تو، شاد گشته به فرمان دهىّ ومن به غلامى |
|
معشوقا! اگرچه بضاعت خريدارىات را ندارم، ولى اميد آن دارم كه به غلامى قبولم فرمايى وزودت به كام خويش ببينم، وتو فرمانروايى كنى ومن بندگىات، وبه آن مفتخر وشادمان باشم. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
درآ، كه در دل خسته، توان درآيد باز |
بيا، كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا، كه فرقت تو چشم من چنان بربست |
كه فتحِ بابِ وصالت مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت، نمىنمايد باز[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
بَعُدْتُ مِنْكَ وَقَدْصِرْتُ ذآئِباً كَهِلالٍ[٤] |
اگرچه روى چو ماهت، نديدهام به تمامى |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٩، ص ٣٠٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٤] - از تو دور شدم، وهمچون هلال[ ماه] گداخته و لاغر گشتم.