جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦ - غزل ٤٨٣ منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
|
بگفتمى كه چه ارزد نسيمِ طُرّه دوست |
گَرَم به هر سو مويى، هزار جان بودى |
|
|
كسى به كوى وىام كاشكى نشان مى داد! |
كه تا فراغتى از باغ وبوستان بودى[١] |
|
|
زخطِّ يار بياموز مِهْرْ با رُخ خوب |
كه گِردِ عارضِ خوبان، خوش است گرديدن |
|
خواجه مى خواهد با اين تمثيل، به خود خطاب كرده وبگويد: همانگونه كه انبياء واولياء :، ويا ملائكه ومجرّدات ومقرّبان درگاه الهى كه خط يار ونشان دهنده جمال وكمال اويند واز انس با حضرت محبوب برخور دارند، تو هم كارى كن كه چنان شوى؛ زيرا «گرد عارض خوبان خوش است گرديدن». در جايى مى گويد:
|
سر سوداى تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده، چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خم چوگانِ سرِ زُلف تو بست |
لاجرم، گوىْ صفت، بى سر وپا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد وجفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او، دل به وفا مى گردد |
|
|
به هوادارىِ آن سروْ قدِ لاله عذار |
بسى آشفته وسرگشته چو ما مى گردد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
مبوس جز لب معشوق وجام مى حافظ! |
كه دست زهد فروشان، خطاست بوسيدن |
|
اى خواجه! ويااى سالك! جز عبادات با اخلاص وبندگى واقعى ومراقبه جمال معشوق حقيقى را اختيار مكن، تا به منزلگاه قرب جانان راهت دهند؛ وبا زاهدان منشين ودست ارادت به آنها مده كه تو را از صدق در بندگى باز مى دارند. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.